اخبار
خانه / زنگ تفریح / شعر و ادبیات

شعر و ادبیات

داستان پادشاه و انتخاب نخست وزیر

پادشاه

پادشاهی می‌خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن …

بیشتر

داستان داوری قاضی

قاضی

با ویکی روان همراه باشید. ـ آی دزد! آی دزد! دزد آمده! آهای! آهای !  دزد بدشانس وقتی صدای صاحب خانه را شنید، ناگزیر پلکان پشت بام را پیش گرفت. پشت بام به گریزگاهی راه نداشت. دزد دست و پا گم کرده خود را به لب پشت بام مُشرف به …

بیشتر

داستان مردی با دوچرخه

مردی با دوچرخه

مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد .او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می‌پرسد: در کیسه‌ها چه داری؟ پاسخ می دهد: شن. مامور او را از دوچرخه پیاده می‌کند و چون به او مشکوک بود، او را بازداشت می‌کند ولی پس از بازرسی فراوان واقعاً جز شن …

بیشتر

وقتی یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد

الاغ

در حال رانندگی بودم و حواسم پرت بود. یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت: هی الاغ ! حواست کجاست؟! همان طور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود، منم رفتم کنارش ایستادم. شیشه‌های هر دو …

بیشتر

خانم معلم و تصمیم سرنوشت‌ ساز

خانم معلم

خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد. خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره ۹ گرفتی. تو تنها کسی هستی …

بیشتر

ابن سینا و پسرک تیزهوش

ابن سینا

روزی ابن سینا از جلو دکان آهنگری می‌گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می‌خواست. آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف همراه نداشت، خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت. آن گاه به …

بیشتر

دزد حرف شنو

دزد

با ویکی روان با داستان « دزد حرف شنو » همراه باشید. دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد. خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت: ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب …

بیشتر

پس دادن قرض

قرض

در روزگاران دور شخصی عمه مهربانی داشت. روزی از عمه خود پول قرض می‌خواهد و عمه با خوش رویی به او می‌گوید: برادرزاده عزیزم! برو گوشه قالی را بلند کن. زیر آن چند سکه است، بردار و کار خود را راه بینداز. جوان هم خوشحال و خندان سکه‌ها را برداشته …

بیشتر

سخن شیطان

سخن شیطان

با داستان «سخن شیطان» با ویکی روان همراه باشید. به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان» شیطان لبخند زد. پرسیدم: «چرا می‌خندی؟» پاسخ داد: «از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد.» پرسیدم: «مگر چه کرده‌ام؟» گفت: «مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام.» با تعجب پرسیدم: «پس چرا …

بیشتر

گنجشک و آتش

گنجشک

با ویکی روان همراه باشید. یک گنجشک با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌! پرسیدند : چه می‌کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم… گفتند: حجم آتش …

بیشتر

پند لقمان به پسرش

لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳پند می‌دهم که کامروا شوی:  اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری. دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی. و سوم اینکه در بهترین کاخ‌ها و خانه‌های جهان زندگی کنی.  پسر لقمان گفت ای پدر ما …

بیشتر

جوانی که عاشق گوهرشاد شد

گوهرشاد

گوهرشاد خانم(همسر شاهرخ میرزا و عروس امیر تیمور گورکانی) سازنده مسجد معروف گوهرشاد مشهد، پیش از ساختن مسجد به دست اندرکاران گفت: از محل آوردن مصالح ساختمانی تا مسجد برای حیوانات باربر ظرف‌های آب و علف بگذارید، مبادا حیوانی در حال گرسنگی و تشنگی بار بکشد. از زدن حیوانات پرهیز …

بیشتر

خیاط و کوزه عسل

کوزه

مرد خیاطی کوزه‌ای عسل در دکانش داشت. یک روز می‌خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است! مواظب باش به آن دست نزنی! شاگرد که می‌دانست استادش دروغ می‌گوید حرفی نزد و… استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی …

بیشتر