اخبار
خانه / زنگ تفریح / شعر و ادبیات

شعر و ادبیات

می‌توانی بر روی آب راه برو!

می‌توانی بر روی آب راه برو!

با ویکی روان همراه باشید. ابوسعید را گفتند: کسی را می‌‏شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روی آب راه می‌‏رود. شیخ گفت: کار دشواری نیست؛ پرندگانی نیز باشند که بر روی آب پا می‌‏نهند و راه می‌‏روند. گفتند: فلان کس در هوا می‌‏پرد. گفت: مگسی نیز در …

بیشتر

شاگردی حکیم ژاپنی

شاگردی حکیم ژاپنی

حکیم ژاپنی در صحرایی روی شن‌ها نشسته و در حال مراقبه بود. مردی به او نزدیک شد و گفت مرا به شاگردی بپذیر! حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن. مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد. با ویکی روان همراه باشید. …

بیشتر

سیرت زیبا

سیرت زیبا

اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟» ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: «ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.» با ویکی روان همراه باشید. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: «ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ..» ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: «ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!» ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ، دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: «به این دو …

بیشتر

تلقین نابودگر

ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺗﻠﻘﯿﻦ‌ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﯿﺪ!

ﺭﻭﺯﯼ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ بحث‌شاﻥ ﺷﺪ! ﻣﺎﺭ می‌گفت: ﺍﻧﺴﺎن‌ها ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﻓﻨﺎﮎ ﻣﻦ می‌میرﻧﺪ؛ ﻧﻪ به خاﻃﺮ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻧﻢ! ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻧﻤﯽ‌ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ. با ویکی روان همراه باشید. ﻣﺎﺭ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺣﺮﻓﺶ، ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻭ …

بیشتر

کی می‌دونه غیرت یعنی چی؟

غیرت

همیشه تو تصوراتم مردِ با غیرت یعنی مردی که اگه یه نفر چپ بهم نگاه می‌کرد، عربده می‌زد و حکم مرگ طرفو صادر می‌کرد. اگه یه تارِ موهامو مردی جز خودش می‌دید سرم داد می‌زد : «بپوشون اون لامصبارو» اگه مانتوم یه ذره کوتاه بود دعوام می‌کرد و مثه پسر …

بیشتر

فریدون مشیری | رازنگهدارترین

فریدون مشیری

با شعری از فریدون مشیری با ویکی روان همراه باشید. ای تو با روح من از روز ازل یارترین کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین گر یکی هست سزاوار پرستش به خدا تو سزاوارترینی، تو سزاوارترین عطرنام تو که در پرده جان پیچیده ست سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین …

بیشتر

مرد ثروتمند فقیر

مرد ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی‌که در آنجا زندگی می‌کنند چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در …

بیشتر

قصرها و خانه های زیبا

قصرها

مردی درحالی‌که به قصرها و خانه‌های زیبا می‌نگریست به دوستش گفت: «وقتی این همه اموال را تقسیم می‌کردند ما کجا بودیم.» دوست او دستش را گرفت و به بیمارستان برد و گفت: «وقتی این بیماری‌ها را تقسیم می‌کردند ما کجا بودیم !» انسان زمانی که پیر می‌شود تازه می‌فهمد نعمت …

بیشتر

آبلیموی تقلبی

آبلیموی تقلبی

در کربلا عطار مشهوری زندگی می‌کرد. روزگاری مریض شد و بیماری‌اش طولانی گردید. یکی از دوستان به عیادتش رفت؛ دید که از وسایل زندگی چیزی برایش باقی نمانده است؛ فقط حصیری در زیر بدن و متکایی در زیر سر دارد. تاجر ثروتمند دیروز، حالا به چنین روزی افتاده است . …

بیشتر

هدیه به حاکم شهر

حاکم شهر

مردی یک جواهر زیبا و باارزش پیدا کرد. می‌خواست آن را به حاکم شهر خود هدیه کند چون فکر می‌کرد عنایت و توجه حاکم به او برایش سود بیشتری نسبت به ارزش خود جواهر به همراه خواهد داشت. نزد حاکم رفت اما حاکم از پذیرفتن او خودداری کرد. خیلی تعجب …

بیشتر

داستان مهندس ساختمان

مهندس

روزی مهندس ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ می‌زنه، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمی‌شه. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ مهندس ۱۰ ﺩﻻﺭ می‌ندازه ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ. ﮐﺎﺭﮔﺮ ۱۰ ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮمی‌داره ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ …

بیشتر

راننده کامیون و سه موتور سوار

راننده کامیون

راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند. بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد. …

بیشتر

مثل عقاب زندگی کنید

عقاب

عقاب داشت از گرسنگی می‌مرد و نفس‌های آخرش را می‌کشید. کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه گندیده آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخه درختی به آنها خیره شده بود. کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند: این عقاب احمق را می‌بینی به خاطر غرور …

بیشتر